ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

جمعه سالگرد پدربزرگمه

اینو ننوشتم که بیاین بنویسین خدارحمتش کنه

اینم دارم واسه اولین بار می گم که توی این یک سال یک بار هم به دهنم نیومد بگم خدا رحمتش کنه!

توی یک محله قدیمی تهران مغازه داشت و کسبه محل به سرش قسم می خوردن

توی هیئت امنای مسجد بود و همه می گفتن دستش به خیره

به قول خودش نماز شبش ترک نمی شد

خورد زمین و لگنش شکست

زن و بچه هاش حاضر نشدن براش یه پرستار بگیرن

(البته اینو بگم که بابای من تنها بچه ای بود که تمام تلاشش رو کرد و اگه بابام نبود حتی از زیر عمل زنده بیرون نمیومد ولی چون پسر کوچیک خانواده است اصولا حرفش خریدار نداره)

اونقدر روی تخت موند تا مرد

وقتی مرد عین اسکلت شده بود

یک لایه پوست روی یک مشت استخوان

رفتم دیدمش

هیچ حسی نداشت

دیگه نه می تونست مادرم رو مسخره کنه نه می تونست بهش تیکه بندازه

دیگه نمیتونست تو زندگیمون موش بدوونه

دیگه نمی تونست پشت سر مردمی که ازش کمک خواسته بودن غیبت کنه یا فحش های ناجور بده

دیگه نمی تونست بداخلاقی کنه

دیگه نمی تونست به زن و بچه هاش ظلم کنه

بابام هیچوقت یادش نمیره که دستش شکسته بود چون باباش کتکش زده بود

خیلی چیزها رو یادش نمی ره

منم خیلی چیزها یادم نمیره

هیچکس فراموش نمی کنه

وقتی گذاشتنش توی خاک رفتم و نگاهش کردم

چقدر ناتوان بود

چقدر درمانده بود

صورتش یادم نمی ره

حاج آقا با همه ی حاج آقاییش تموم شد و رفت

برای همیشه تموم شد

.

.

.

اینا رو ننوشتم که بگم هنوز نبخشیدمش

بگم با اینکه هیچوقت از کسی کینه به دل نمیگیرم هنوز نتونستم ببخشمش

اینا رو گفتم که یادمون باشه چطور زندگی می کنیم

و چقدر راحت می میریم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٠ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط آفرو نظرات ()


Design By : Pichak