ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

تا امروز ندیده بودم آتش گرفتن چه جوریه

پدرجان امروز داشت مثل یک مهندس هوافضا گاز فندک پر میکرد.

اضافه می کنم پدرجان سیگاری نیستند منظور فندکی است که برای باربیکیو استفاده می شود.

خلاصه که پروژه با شکست مواجه شد و هرچه کرد گاز پر نمیشد ولی صدای فیسسسسسسسسس فیسسسسسسسسسس گاز می امد و بوی ترشی هم فضا را پر کرده بود.

پدرجان برای فاینال تست در همان وضعیت ماشه را چکاند که ببینه فندک پر شده یا نه

و ناگهان همه آن گازهایی که باید توی فندک می بودند در فضا و روی دست و پای پدر به شعله های زیبای آبی تبدیل شدند

آبجی کوچیکه که انگار داره فیلم هیجانی نگاه می کنه دست در زیر چانه بی حرکت تماشا می کرد که ببینه سکانس بعدی چی میشه

بلاخره با جیغ من پدر جان احساس سوزش کرد و اتش با بیل خاموش شد!

الان پدرجان خوب است

به قول خودش بوی گوسفند گرفته و دست و پایش مثل فوتبالیست های این دوره زمونه صاف و بدون مو شده!

----------------------------

پی نوشت:

پدرجان اگر دکتر نمیشد حتی گاز فندک پرکن سر چهار راه هم نمی توانست بشود چون هر روز آتش می گرفت! آخ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط آفرو نظرات ()


Design By : Pichak