ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

از خودم بدم میاد

همیشه بعد از اعلام نمرات این حس رو دارم

می دونم اگه روزی بچه ای داشته باشم و کار بدی بکنه حتما دعواش می کنم یا امتیازاتش رو ازش می گیرم تا دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنه ولی بعد می رم توی اتاق خودمو پرت می کنم روی تخت و با صدای بلند گریه می کنم

الان دقیقا همون حس رو دارم

بچه های من الان همه نگرانن

همه حس بچه هایی رو دارن که دعوا شدن

چهره تک تکشون جلوی چشممه

نگاه های مضطرب و نگرانشون - التماسی که پشت نفرت و خشم پنهانش کردن

و من با آغوشی باز که فقط و فقط خودم ازش خبر دارم و چهره ای عبوس که وانمود می کنه از اینکه بچه به حرفش گوش نداده عصبانیه

بدترین زمان وقتیه که باید نمره ها رو وارد لیست نهایی کنم

نمیتونم به همه نمره قبولی بدم

بین کسی که برگه سفید داده و اونی که تمام تلاشش همین نمره قبولیه واقعا فرق هست. نمیتونم بین بچه هام فرق بذارم. نمیتونم تلافی شیطنت های سر کلاس رو سرشون در بیارم. نمیتونم ازشون متنفر باشم و نمی تونم محبت واقعیم رو بهشون نشون بدم.

این بچه ها به مادر یا دوست نیاز ندارن. اونها مادر و دوستان خودشون رو دارن

اونها به استاد نیاز دارند. کسی که علم و اگر مجالی بود ادب بهشون یاد بده. مرز این دو رو من باید تشخیص بدم و بهشون بفهمونم.

ترم دیگه قبل از اینکه من اسمشون رو فراموش کنم اونها اسم منو از یاد می برن.

اگر پاس شده باشن که فکر می کنن نابغه ان و اگه بیوفتن ترم دیگه یه استاد دیگه و ترفندهایی تازه برای پاس شدن.

دنیا همینه!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط آفرو نظرات ()


Design By : Pichak