ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

دیروز روزم مبارک شد!

چقدر حس خوبیه وقتی بچه ها به آدم تبریک می گن

دلم می خواست بغلشون کنم و ببوسمشون ( حیف که اسلام دست و پای مارو بسته)

کلی بهم تبریک گفتن چون امتحان میان ترم داشتن!

هی یکی یکی پا میشدن می گفتن استاد روزتون مبارک که من امتحان نگیرم

یه اتفاق با مزه هم افتاد

من یکم دیر رسیدم و یکراست رفتم اتاق امتحانات که سوالا رو تکثیر کنم و توی همین فاصله بچه ها که دیده بودن دیر کردم به تکاپو افتاده بودن که ببینن من کجام

یکی از پسرا رفته بود اتاق اساتید و برگشته بود گفته بود استاد نمیاد بریم شیطان

بعد همه رفته بودن و چراغ کلاسم خاموش کرده بودن

من که رسیدم دیدم چراغ خاموشه و یک پسری تو تاریکی نشسته بهش گفتم بشین من میام ازت امتحان می گیرم

تا برگردم دوسه تا دیگه اومدن

خلاصه تا امتحان شروع شد کل پسرا اومدن نشستن به امتحان دادن

ولی دخترا نیومدن متفکر

یکی از پسرا گفت خاک بر سرمون دخترا از ما مرد ترن

کلا 4تا دختر بودن که منم نگران بودم چرا نیومدن ولی امتحان رو گرفتم

ظهر دخترا ناله کنان پیدا شدن که ما چون پسرا گفتن نمیای رفتیم کتابخونه آخ

منم گفتم دیگه چاره ای نیست امتحان تمومه

گفتن آخه گناه ما چیه؟

گفتم بزرگترین گناهتون اینه که به پسرا اعتماد کردید مژه

الان که اینارو می نویسم دارم از دخترا امتحان میگیرم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط آفرو نظرات ()


Design By : Pichak