ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

اینو دارم می نویسم که هرگز یادم نره

که وقتی پیر شدم و احترامی پیدا کردم این روزا فراموشم نشه

نمی دونم روزیهای پیری رو می بینم یا نه

نمی دونم توی روزهای پیری هنوز تدریس می کنم یا نه

نمی دونم توی روزهای پیری من جوونها چطور خواهند بود

این روزها کلاسی دارم که بچه هاش ازم متنفرند

کلاسی که مال یک استاد دیگه بود و بعد از دو سه لسه مشکلی براش پیش اومد که نیومد و من مجبور شدم خودم اون کلاس رو بردارم

شاید نامادری بودن همین حس باشه

شاید بچه سر راهی بودن

نمی دونم هرچی هست خیلی بده

وارد کلاس که می شم نفرت بچه ها رو حس می کنم

نفسشون بوی خشم و کینه می ده

تمام تلاشم رو می کنم که توی کلاس عین کلاس های خودم باشم و همونطور پر انرژی و شاداب و با نشاط کلاس رو برگزار کنم

اونها هم تمام تلاششون رو می کنن که منو مسخره کنن و برنجونن

تمام تلاشم رو می کنم که دوستشون داشته باشم و مثل بقیه بچه هام بهشون عشق بورزم

و اونها هم تمام تلاششون رو می کنن که ازم متنفر و متنفر تر بشن

تمام تلاشم رو می کنم که هیچ کدوم رفتاراشون روی من اثر نذاره و بتونم اخر ترم منصفانه بهشون نمره بدم

و اونها تمام تلاششون رو می کنن که من رو خورد کنن

این روزها روزهاییه که من تمام تلاشم رو می کنم و بچه هام هم تمام تلاششون رو می کنن...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط آفرو نظرات ()


Design By : Pichak