ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است

روزى ، لقمان در کنار چشمه‏ اى نشسته بود. مردى که از آن جا مى‏گذشت ، از او پرسید: چند ساعت دیگر به دِه بعدى خواهم رسید؟
لقمان گفت : راه برو .
آن مرد پنداشت که لقمان ، سخن او را نشنیده است و گفت : مگر نشنیدى؟ پرسیدم که چند ساعت دیگر به دِه بعدى خواهم رسید .
لقمان گفت : راه برو.
آن مرد پنداشت که لقمان ، دیوانه است و به رفتن ادامه داد. هنوز چند قدمى راه نرفته بود ، که لقمان به بانگ بلند گفت : اى مرد! یک ساعت دیگر بِدان دِه خواهى رسید.
مرد گفت : چرا اوّل نگفتى؟!
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، و نمى‏دانستم تُند مى‏روى یا کُند . حال که دیدم، دانستم که یک ساعت دیگر به دِه خواهى رسید . [ فصل‏نامه معارف اسلامى : ش 2 (بهار 1385) ص 98 .]

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٠ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط آفرو نظرات ()


Design By : Pichak