روزگار وصل

شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

 

بلاخره مراسم برگزار شد و بعد از 8 سال اسممون رفت توی شناسنامه هم

اونقدر طولانی و سخت بود که هنوز هیچ حسی ندارم

شاید بیشتر بهت باشه

و تلخ ترین جمله ای که شنیدم وقتی بود که همسرم بهم گفت می دونی چقدر انتظار همچین روزی رو کشیدم؟

چقدر به هر دوی ما سخت گذشت

امیدوارم بعد از این فقط شادی باشه

هرچند ممکن نیست ولی برای التیام به شادی نیاز داریم

فقط شادی و ارامش

/ 5 نظر / 18 بازدید
مهگل

هی هی آره گاهی انقدر شهد رو دیر و دور میرسونن به ادم که دیگه شیرینیش حس نمیشه....ایشالا که بری خونه خودت کلا زندگیت تغییر میکنه و یه روزای خوبی میرسن که تو حتی تصورشم هم نمیتونی کنی الان [قلب]

مرضیه

مبارک باشه عزیز دلم. من به اندازه سه سالش رو درک میکنم. سختی ها اونقدر زیاد بود که فرصت و حالی برای چشیدن شیرینی نبود. ولی مژده میدم بهت که انشاالله وقتی رفتی خونه خودت، حس غالبت، خوشبختی و شادی و آرامشه.[قلب]

کوتی

تبریک میگم آفرو جونم [گل] [هورا] ایشالا بعد از این زندگیت با شادی و خوشی و سلامتی و کلی آرزوی خوب دیگه همراه باشه عزیزم [قلب][ماچ][بغل]

سرمینه

عزیزم بهت تبریک میگم[قلب] قدر همو بدونین و برای همدیگه شادی و ارامش فراهم کنین چیزی نیست که ممکن نباشه

افسانه

شبهای هجر و روزهای وصل هر دو هدیه هستن[گل] روزهای وصل مبارک[گل]