دردواره ها

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن در آورم

دردهای من

شعر نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد میکند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده یِ سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

از قیصرامین پور

 

-----------------------------------------

چه کسی میتونه ادعا کنه سرودن یک شعر ناب چیزی جز الهام از سرچشمه هستی است؟

/ 4 نظر / 4 بازدید
امیر

دوست عزیزم سلام. من مدت زیادی هست که از طریق بلاگم ، موسیقی رو به صورت رایگان درس میدم از اول اسفند ماه هم کلاس های جدید تئوری موسیقی با مراحل بسیار ساده و یادگیری آسان شروع میشه. برای یاد گرفتن همه ی سازها تئوری لازم و ضروریه. اگه دوست داشتی سریع بیا و به جمع ما بپیوند. منتظرم. بای ;)

هاله

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است بسیار زیبا عاشق این شعرم ..........روحش شاد

افسانه

زیباست ... اولش فکر کردم از اشعار خودت هست، خیلی با دقت خوندم و در انتها فهمیدم ، نچ[نیشخند]

مهگل

اونوقت الان نقش تو چیه این وسط؟سرچشمه هستی؟الهام؟ناب؟