نقدی بر بینایی

دیدین گفتم آخرش کور میشم خنثی

هیچوقت از داستان هایی که دنباله یه داستان دیگه ان خوشم نیومده

همیشه تمام ذهنیت های آدم خراب میشه

به نظر من نباید یه نویسنده اونقدر درگیر شخصیت هاش بشه که نتونه ازشون دل بکنه

همیشه داستان های با پایان باز رو دوست داشتم

اون زمانی هم که خودم می نوشتم همیشه آخر داستان رو تموم نمی کردم

اینجوری خواننده حتی در نا امیدکننده ترین لحظات هم میتونه برای خودش یه روزنه امید بسازه

اونجوری یه داستان داری با هزاران پایان

ولی بینایی فکرم رو خراب کرد

حدس می زدم اینطوری بشه واسه همین خوندن دو صفحه آخرش رو سه روز عقب انداختم

ولی بلاخره که چی

امروز خوندم و دو ساعت و نیم خوابیدم

کوری به خاطر حوادثش و شاید به خاطر زن بودنم خیلی کامم رو تلخ کرده بود

ولی حس می کنم بینایی بیشتر کامم رو تلخ کرد

شاید طعنه ای بود به بینایی که هرگز وجود نداره!

برمیگردم سر آنا کارنینا که نصفه ولش کرده بودم.

/ 2 نظر / 6 بازدید
افسانه

منم چند صفحه ی آخر انا کارنینا رو نخوندم! و خیلی رمانهای دیگه; برباد رفته، بینوایان، خاطرات پراکنده... دقیقا همین حس تورو دارم، از پایان که در واقع سرهم بندیه خوشم نمیاد.